آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

عیدفطر 95

1395/4/21 7:52
نویسنده : مامان رویا
379 بازدید
اشتراک گذاری

ماه رمضون تموم شد و دوباره روز از نو و روزی از نو.

تعطیلات عیدفطر امسال برعکس همه ی دفعات تصمیم گرفتیم تا بریم شمال و هم سری به قوم و خویش شوهر بزنیم و هم تفریح و گشت و گذاری. چهارشنبه صبح راهی شدیم تقریباً ساعت 5 صبح بود که راه افتادیم و حدود یک ساعتی که رفتیم هرچی جلوتر رفتیم ترافیک شدیدتر شد و به درخواست من مسیر بازگشت رو انتخاب کردیم وتو همین حین بود که پدر مهربان زنگ زد و راه ذیگری را پیشنهاد فرمود و مسیر را کج نمودیم. سخن کوتاه که دیگر اینچنین جسارتی نخواهیم کردو هرگز هرگز در تعطیلات راهی دیار همسرجان نخواهیم شد. نشون به اون نشون که ساعت 3 بعداز ظهر رسیدیم و دیگر نه توانی بود و نه نایی و نه انرژی و نه ذوق و شوقی.

آرادی خدا رو شکر تو مسیر به جز دوساعت خوابیده بود و اذیت نشد و بعد از رسیدن  آراد رفت حیاط  تا میتونست با مهدیه و عطیه بازی کرد. از هوا چی بگم که هرچی بگم کم گفتم عالیه عالی نه گرم بود و نه سرد ابری و مناسب برای مشغول بودن آرادی. شب که شد هرکاری کردم بیا بالا نمیومد و در پایان هم با هزار جور ترفند آوردیمش خونه و سکانس بعدی هم که طبق معمول شیطنت در خونه و ......

 ادامه مطلب

روز بعد هم صبح بعد ازخوردن صبحونه رفت حیاط و یه چند دقیقهای موقع ناهار اومد و دلی از عزا درآورد و بعدش که خواست بره با مقاومت من مواجه شد و نذاشتم بره تا هوای دم غروبی که خنک شد دوباره رفت پی بازی و شیطنت. البته یه چند ساعتی هم خونه ی عمه فریده اش به تنهایی سرکرد تا من و همسر جان برای کاری راهی سیاهکل شویم و تقریبا بعد از دو ساعتی بازگشت دیدیم به به پسرمان برای تفریح به همراه دخترعمه ها و پسرعمه اش به مزرعه برنج رفته اند. و با اصرار ما حاضر شدند تا بازگردند.

رودخونه.

 

اینم یکی از شبای ماه رمضون و افطاری خونه ی پرستو

جمعه هم که تا پاسی از شب را در همانجا سرکردیم  از ترس  ماندن در ترافیک و ساعت یک بود که راهی شدیم سمت تهران و چهار ساعت بعد رسیدیم.

پسندها (1)

نظرات (2)

المیرا
21 تیر 95 21:28
به به مامان خوش سلیقه.چه عکسای زیبایی خصوصا دو تا آخری که روی مبل استراحت میکنه خدا نگهش داره
مامان رویا
پاسخ
مرسی عزیزم چشمای شما زیبا میبینه
السا
21 تیر 95 21:51
به پیشنهاد خواهرم پیج شما رو دیدم چه پسر ناز و مرتبی. منم دو ماه دیگه مامان میشم . واسم دعا کنید .اگه عکس از عروسی ها هم از گل پسرتون دارید بذارید. کاش پسر منم شبیه آراد شما خوشگل بشه
مامان رویا
پاسخ
ممنون دوست عزیزم شما لطف دارید امیدوارم پسر شما هم بسلامتی به دنیا بیاد